چه حرف ها که درونم نگفته می ماند

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست

چه حرف ها که درونم نگفته می ماند

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست

بدانید ُ آگاه باشید :

صحبت هایی داریم که خصوصی نگاشته می شوند اما جنبه نیمه عمومی دارند!

پست هایی هم داریم که فقط خانم ها اجازه خواندنشان را دارند!

چنانچه کسی علاقه به خواندنشان دارد اعلام کند!

(البته خوانندگان ثابت و تقریباً آشنا!)

عشق بازی میکنم با نام او
با مهر و تسبیح کربلاش حتی...

+ وقتی میاد میگه یادت هست تو عید اینجا بودم یه خانمی اومد چادر خرید گفت برا کربلام میخوام گریه کردم گفتم تا حالا قسمتم نشده گفتی ان شاء الله خیلی زود روزی تون بشه؟
رفتم و اومدم!
اینم مهر و تسبیح شما...
ظهر اگه با روسری سفید-مشکی(با غلبه رنگ سفید) اومدی بیرون
الان میتونی مشکی-سفیدش کنی بری هیئت!
خیلی َم سرسنگین و با وقار :)))
روسری های دورو را دربابییید :دی

تقریباً دم خونه‌مون! :)))

از بالای پل عابر

با اینکه پارک چسبیده به زاینده‌رود اما معمولاً زیاد آدم توش نیست الهی شکر! :دی

روزایی که میرم پیاده‌روی از اینجا شروع میکنم :) 


اینم یه باغ دقیقاً اون طرف پل

از چهار فصلش عکس داشتم ولی دیگه ندارم!

پاییزش رو که دزدِ برد

زمستونشم با مقادیر دیگری عکس از روی مموری پر زد رفت

تابستونشم حال ندارم بگردم پیداش کنم :دی

اینُ کِی میخوان نابود کنن مث دور و برش ده طبقه تیرآهن و سیمان و آجر جاش بکارن اللهُ اعلم! :)


+ یه پست قبل از این نوشتم ولی اون چیزی که شد هیچ ربطی به اون چیزی که میخواستم بشه نشد! فلذا رفت قاطی باقالیا :دی 

++ مقادیری حرف و عکس هم مدام وول میخورن تو سرم که بیام بریزمشون اینجا ولی همتش نیست 

+++ ایشون همون پستی هستن که برق پروندش! هر چی فک میکنم یادم نمیاد این مورد سومی رو چی نوشته بودم :)) 

++++ اینُ بعداً میگم ;) 

+++++ سومی یادم اومد :)) در اصل دومی بود اون موقع(بعد از ظهر) :دی

یه بار گفتم یه پست طولانی میخواستم بذارم ولی خدا بهتون رحم کردااا میخواستم مشهد رفتنمُ تعریف کنم که دیگه حسش نیس :دی

پستی را نگاشتیم و در حال نگارش این عنوان «انصافاً چه عنوانی بذارم که به این پست بخوره؟» بودیم که برق برای ثانیه ای رفت و... 

فلذا علاوه بر اینکه برقی که میرود خر است حتی کیس کامپیوتر هم خر است و اینجانب هم اگر دیگر غیر از گوشی تلفن همراه از وسیله دیگری برای ارسال پست استفاده کند، بلاگ خر است :)) 

ولی اون آدمی که از دلمه برگ مو میگذره قطعاً به آخر خط رسیده و چیزی برا از دست دادن نداره!

دیگه ام غلط میکنه بره کوه مث بز بدو بدو کنه که از کوفتگی مجبور شه از مهمونی رفتن و دلمه بگذره 😭

یه عکس آورده تو گوشی 

یه آقای میانسال با یه پسر جوون

میگه حدس بزن این کی 

میگم کودوم؟ 

میگه همین آقاعه

میگم خب کودوم؟ این بِچه یِ؟ 😂

قهقهه میزنه میگه بِچه! آره همون

میگم نمیدونم

میگه اون یکی آقاعه بابای یه بچه هاس

میگم شوهر فاطمه س؟

میگه آره

دوباره میخنده میگه بِچه؟ 😂

میگم آره خب! 😂 خیلی بچه س 😂


+ خب بچه بود عه 😒 

اول کار میگن آوردمتون کوه بریم از یه مسیر دبش یه مسیر فرشته رو ببرمتون رو قله بعد میگن یه بار پسرا رو آورده بودم کوه از یه راه بُز رو بردمشون بالا ولی شماها رو از اون یکی راه میبرم! بعد رفتیم رفتیم رفتیم نفسا بند اومده تشنه گشنه گرد و خاک آفتااااااب بچه ها گفتن استاد انصافاً این راهُ بزم ازش نمیومد ما رو آوردیناااا میخندن میگن حالا بیاین بالا تا اونجا بهتون بگم :/

خلاصه که عین بز قشنگ چار دست و پا میرفتیم راحت تر بود 

کم کنید صدای امین الله رو 

میشینم زار میزنم...

داره میترکه دلم 

باز راه افتادم زاینده رود رو گرفتم اومدم به سمت بالا

این بار حالم خوب البته

هوا هم عالی

جمعیت آدما نسبتاً کم

آب البته همچنان کثیف هست 

تو مسیر داشتم فک میکردم خوب شد اون بار هندزفری رو جا گذاشته بودم خونه :))) 

سرت درد میکنه؟ خسته ای؟ قرص میخوری؟ معده ت خالیِ؟ خب خاک بر سرت! با معده خالی قرص میخوری حالت تهوع میگیری! چشاتم میخواد بزنه بیرون از حدقه! سردردتم به قوت خودش باقی می‌مونه. کی میخوای بفهمی این مسئله ساده رو؟ هوم؟ چند بار امتحان؟ تجربه نمیشه؟ کی تموم میشی تو هم خودت راحت شی هم بقیه؟ 


با خودشم :/

ساعت نُه و نیم شب بیست و هفت فروردین

ما هنوز عیددیدنیامون تموم نشده 😐

دختر بچه هه اندازه موش ایستاده رو پای باباش فرمون ماشینُ چسبیده ول نمیکنه 😍 

من طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم خدا 😐 
داشتم فیلم جلسه رو ضبط میکردم
فکرم درگیر صحبتای استاد
مغزم خواب!
جلسه هم باید تا ۷ تموم میشد اما از شواهد اینطور بر میومد که یک ربع بیشتر از ساعت معمول ادامه داره
که ناگهان با این ارور مواجه شدیم که مموری ۴ دقیقه بیشتر جا نداره! 😐  
نه میشه به استاد بگی زود تموم کنه بحث رو
نه میشه که فیلم ناقص بمونه فقط برا چند دقیقه
مموری هم که نمیشه عوض کرد وسط کار!
خواب که پرید!
فکرم پرید!
استرس گرفتم ضربان قلبم رفت بالا انگار آتیش میزد بیرون از سر انگشتام
هول کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم همینجور چشمم به مانیتور دستم رو سرم شروع کردم سوره قریش خوندن!!! حالا تو شرایط عادی غیر لایلاف قریش چیزی‌ش یادم نمیاد :))) خنده‌م گرفت که حالا داری قریش میخونی مموری برکت کنه کش بیاد مثلاً؟ :))) ۴ شد ۳ استاد همچنان حرف میزد شد ۲ بچه ها سوال پرسیدن 😑 شد ۱ استاد زد دنده شوخی و خنده!!! با چشای گرد شده خیره شدم تو چشمای استاد تو دلم گفتم استااااااد چرا موقعیت شناس نیستین؟ الآن وقتش نیس جان خودم! همینجور استرس این ۱ رو داشتم که داشت میشد ۰ که یه دفعه استاد گفتن خب دیگه یه صلوات بفرستین و شد صفر!!! 
منم نیشم بااااز از شدت جیگرذوقی! 
خیلی چسبید :)))) 
اون از اون حاجی (hajiii.blog.ir) دیشب تو پیج اینستاشون(تعداد i ها درست بود؟ 😂) این از این حاجی (dastanpoor.ir) امروز تو جلسه
خب چرا اینقد حرف از اجنه و شیاطین آخه؟ :/
خب من امشب خواستم بخوابم باز مخم تعطیل که :|
و باااز هم همون آقای راننده مهربون و با انرژی
ینی واقعاً امروز به انرژی مثبت نیاز داشتم
خدایا شکرت